خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی چهارم

درس 12: اتّفاق ساده

بازدید208/4 K
تاریخ بروزرسانی1401/01/15

آن روز شیشه‌ها را
باران و برف می‌شست
من مشق می‌نوشتم
پروانه ظرف می‌شست

آن روز باران و برف شیشه‌ها را شست من در حال نوشتن تکالیفم بودم و خواهرم پروانه ظرف می‌شست.

وقتی که نامه‌ات را
مادر برای ما خواند
بارانِ پشت شیشه
آرام و بی‌صدا ماند

وقتی مادر نامه‌ٔ تو را می‌خواند تا گوش کنیم حتی باران نیز آرام شد تا او هم صدای مادر را بشنود.

در آن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگر ما
در جبهه جنوب است

در نامه نوشته بودی که حال تو بسیار خوب است و گفته بودی در جبهه‌های جنوب هستی.

گفتی که ما همیشه
در سایه‌ی خداییم
گفتی که ما قرار است
این روزها بیاییم

در نامه‌ات گفتی که خدا همیشه مراقب ماست و خبر دادی که به زودی پیش ما خواهی آمد.

از شوقِ سطر آخر
مادر بلند خندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید

از شنیدن خبر آمدنت مادر بسیار خوشحال شد و برق شادی در چشمانش موج می‌زد.

یک قطره شبنم از گُل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید

شبنم از گل به روی برگ افتاد و قطرهٔ باران روی شیشهٔ پنجره مثل تگرگ به پایین آمد.

یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتفاق ساده
در چشم مادر افتاد

من هم از شادی اشک ریختم  و اشکم روی دفتر چکید و این را مادرم دید و اشک در چشمان او هم جمع شد.

باران پشت شیشه
آمد به خانه‌ی ما
آرام دست خود را
می‌زد به شانه‌ی ما

صدای باران باز شنیده شد که انگار می‌خواست ما را دلداری دهد.

قیصر امین پور 

درست و نادرست (صفحهٔ 96 کتاب درسی)

 

1- نامه از جبهه‌ی جنوب آمده بود. درست 
2- مادر از شدّت ناراحتی به گریه افتاد. نادرست

درک مطلب) صفحهٔ 97 کتاب درسی)

 

1- نویسنده‌ی نامه که بود؟ پدر خانواده

2- چه موضوعی در نامه، باعث خوشحالی مادر شد؟ آمدن پدر

3- در بخش زیر منظور از «قطره» چیست؟ اشک
«یک قطره از دل من / بر روی دفتر افتاد»

4- چرا وقتی مادر نامه می‌خواند، باران آرام و بی‌صدا ماند؟ زیرا باران هم می‌خواست اخبار مربوط به پدر را بشنود.

بخوان و بیندیش: دوست بچه‌های خوب

او مثل خیلی از پدربزرگ‌ها مهربان و صمیمی بود؛ آن قدر که دوست داشتی ساعت‌ها کنارش بنشینی تا برایت قصّه بگوید و تو فقط گوش کنی. وقتی می‌خندید، چهره‌اش مهربان می‌شد. نگاهت گره می‌خورد به لب‌های پیرمرد و او تو را با خودش می‌برد به سال‌ها قبل به کوچه پس کوچه‌های محلّه‌ی «خُرّمشاه» که دوران کودکی خود را آنجا گذرانده بود. سال‌های زیادی از آن دوران گذشته است.

اکنون از زبان وی می‌خوانیم که می‌گوید: «محلّ تولّد من، آبادی خرّمشاه در حومه‌ی شهر یزد است. به دلایلی مدرسه نرفتم و مختصر خواندن و نوشتن را از پدرم یاد گرفتم. مادربزرگم نیز قرآن را یادم داد. به خواندن کتاب بسیار علاقه داشتم؛ امّا در خانه، چهار پنج جلد کتاب بیشتر نداشتیم. یادم هست، آن قدر آنها را خوانده بودم که حفظ شده بودم. خانواده‌ام از نظر مالی، وضع خوبی نداشتند؛ امّا من از کودکی به آن عادت کرده بودم و راضی بودم. با وجود این، یک بار در کودکی به خاطر فقر حسرت خوردم و آن زمانی بود که دیدم پسرخاله‌ی پدرم که دوستم بود و هر دو، هشت ساله بودیم، چند جلد کتاب داشت که من هم خیلی دلم می‌خواست آن کتاب‌ها را داشته باشم. آن کتاب‌ها گلستان و بوستان سعدی بودند. گلستان را با اشتیاق فراوان ورق زدم. دیدم قصّه دارد و کلّی عکس‌های قشنگ، چقدر دلم می‌خواست آن کتاب مال من بود. ظلمی از این بزرگ‌تر نبود؛ آن بچّه که سواد نداشت، کتاب را داشت و من که سواد داشتم، آن را نداشتم. آن شب رفتم توی زیرزمین و ساعت‌ها گریه کردم.

در نوجوانی برای کار به یزد رفتم و در آنجا به بنّایی مشغول شدم؛ سپس در یک کارگاه جوراب‌بافی کار کردم. در تمام مدّتی که کار می‌کردم، هیچ وقت کتاب گلستان را فراموش نکردم؛ امّا پول کافی برای خریدن آن نداشتم. هیجده ساله بودم که صاحب جوراب‌بافی، یک کتاب‌فروشی باز کرد و من را از بین کارگرهای کارگاه انتخاب کرد و به کتاب‌فروشی برد. وقتی به کتاب فروشی رفتم، گمان می‌کردم به بهشت رسیده‌ام؛ چقدر رؤیایی بود! قفسه‌های پر از کتاب! در آنجا گویی دوباره متولّد شدم و کتاب خواندن من آغاز شد. در کتاب فروشی فهمیدم که چقدر بی‌سوادم و برای رسیدن به دانایی بیشتر باید تا می‌توانم کتاب بخوانم. به همین دلیل، فقط خواندم و خواندم و خواندم ...

سی و پنج ساله بودم که به فکر نوشتن قصّه برای کودکان افتادم. کتاب‌های زیادی خوانده بودم که داستان‌های خوبی داشت؛ امّا زبان آنها کودکانه نبود. من آن داستان‌ها را به زبان ساده‌تر نوشتم و به این ترتیب کتاب «قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» متولّد شد. حالا خیلی خوشحالم که بچّه‌ها قصّه‌هایم را می‌خوانند و از آنها لذّت می‌برند. همیشه تنها دلخوشی‌ام در زندگی، این بوده است که کتاب‌های جدیدی را که لازم داشته‌ام، بخرم و به خانه ببرم. اگر بدانم که یک هفته‌ی دیگر بیشتر زنده نیستم، تنها حسرتم این است که کتاب‌های نخوانده‌ام، هنوز مانده است».

آیا می‌دانید نویسنده‌ی کتاب «قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» کیست؟ در اینجا یکی از داستان‌های این کتاب را می‌خوانیم.

دیدن خوبی‌ها

روزی بود و روزگاری بود. حضرت عیسی (ع) با چند تن از یارانش از راهی می‌گذشت. به جایی رسیدند که لاشه‌ی سگی افتاده بود؛ آن حضرت لحظه‌ای ایستاد؛ کمی با خود اندیشید و به همراهانش گفت: «درباره‌ی آنچه می‌بینید، چه فکر می‌کنید؟»

همراهان نگاهی به یکدیگر کردند؛ امّا نمی‌دانستند که منظور ایشان چیست. 

یکی پاسخ داد: «اینکه فکر کردن نمی‌خواهد؛ لاشه‌ی حیوانی است که مرده است!»
دیگری گفت: «چه منظره‌ی ناراحت کننده‌ای!»
شخص دیگر گفت: «چقدر زشت است».
نفر بعد گفت: «به آن نباید دست زد؛ ممکن است بیماری‌اش به ما سرایت کند».
یکی دیگر گفت: «وقتی هم زنده بود، تنش پاک نبود؛ حالا که مرده است، بدتر!»
آخِری هم گفت: «عجب بدجنس است! هنوز دهانش باز است؛ مثل اینکه می‌خواهد کسی را گاز بگیرد».

پس از اینکه هر یک از یاران چیزی گفت، آن حضرت فرمود: «ای دوستان! همه‌ی اینها که دیدید و گفتید، درست است؛ امّا چیزهایی هم بود که شما ندیدید. این سگ تا زنده بود برای صاحبش حیوان باوفایی بود؛ خوب پاسبانی می‌کرد و دوست و دشمن را می‌شناخت؛ چه دندان‌های سفیدی دارد ...؛ آری دوستان خوبم! با هر چه روبه‌رو می‌شوید، فقط بدی‌ها و زشتی‌هایش را نبینید!»

درک و دریافت (صفحهٔ 101 کتاب درسی)

 

1- مهم‌ترین ویژگی نویسنده‌ٔ کتاب «قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» را بیان کنید. علاقه‌ بسیار زیاد او به خواندن و مطالعه و داشتن پشتکار

2- چرا از نظر شخصیت اصلی متن، کتاب‌فروشی مانند بهشت بود؟ زیرا کتاب برای او با ارزش‌ترین چیز در دنیا بود و هرگز پول کافی برای داشتن کتاب‌های زیاد نداشت پس کتاب فروشی برای او مانند بهشت بود.

3- از نظر شما کتاب فروشی مانند چیست؟ مانند سیاره‌ٔ جدید با اطلاعات بسیار زیاد است.

4- چرا نویسنده کتاب «قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» به فکر نوشتن این کتاب افتاد؟ زیرا او خواست کتابی وجود داشته باشد که به زبان کودکانه باشد و داستان‌ها را به زبان ساده‌تر بیان کند تا کودکان آن را به خوبی درک کنند.

5- کدام قسمت‌های متن نشان‌دهنده‌ی علاقه‌ی زیاد نویسنده به کتاب خواندن است؟ آن قسمت از متن که پسرخاله‌ی نویسنده چند کتاب داشت ولی سواد خواندن نداشت و او دلش می‌خواست که آن کتاب‌ها را داشته باشد ولی نداشت و ساعت‌ها به خاطر این مسئله گریه کرد.

6- با توجّه به داستان «دیدن خوبی‌ها» جمله‌ها را به ترتیب رویدادها شماره گذاری کنید:
حضرت عیسی (ع) گفت: «چیزهایی هم بود که شما ندیدید» 4
هر یک از یاران چیزی گفتند. 3
آن حضرت فرمود: «با هر چه روبه‌رو می‌شوید، فقط بدی‌ها و زشتی‌ها را نبینید» 6
حضرت عیسی (ع) و یارانش لاشه‌ی سگی را دیدند. 1
این سگ تا زنده بود، حیوان باوفایی بود. 5
- حضرت عیسی (ع) به همراهانش گفت: «درباره‌ٔ آنچه دیدید، فکر کنید» 2

درس 12: اتّفاق ساده